تبليغاتX
برای تنها پسرم
اجتماعی ، سرگرمی
باران رحمت خدا همیشه می بارد

تقصیر ماست كه كاسه هایمان را برعكس گرفته ایم

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 10:49  توسط مژگان | 
مرد ها سکوت می کنند.......

نمی توانند وقتی که ناراحت هستند گریه کنند و بهانه بگیرند

نمی توانند به تو بگویند من را بغل کن تا آروم شوم

نمی توانند بگویند دلشان می خواهد در آغوش تو گریه کنند

ممکن است خیلی تو را دوست داشته باشند

... ... اما نمی توانند صدایشان را مثل دختر بچه ها کنند و جیغ بزنند و بگویند

عاشقتم!...

او همه این ها را قورت می دهد که بگوید یک مرد است !

یک آدم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد!

اما شما نگاه به قوی بودنش نکنید

در قلبش یك بچه زندگی می کند..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 13:27  توسط مژگان | 
اندیشه ی زرد فصل خزان
جوانه های سبز فصل تازه بهارم را ریخت
آخر چرا!!؟
این عدل، منصفانه نیست
که بهار...
کوتاه ترین فصل زندگی من باشد.
هیاهویی دردل اگر ندارم
از بی رونقی نیست
از آنست که رویایی در سر ندارم
تنهایی بشکست رویای ناتمام مرا.



+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 9:29  توسط مژگان | 
نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !

 نباید بی تفاوت !...چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !

کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !........نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . .

با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !


+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت 14:54  توسط مژگان | 
فردریک کبیر ،که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد

به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست. او یک روز

سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از

مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند.

فردریک آن
را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند

ما
که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش

به زحمت می افتند. آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده


شود”.

یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد
شما و اساس امپراتوری

است”.

 فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما
واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات

است که با یک اعلامیه چند خطی
ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت

بهتری جای آن را بگیرد، اما
اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت

اجتماعی و آزادی بیان و
قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با

یک اعلامیه از پا
نیفتد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/27ساعت 10:43  توسط مژگان | 
صرف فعل “دوست داشتن” بسیار سخت است...

گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست.....

حالش کاملاً اخباری ست.....

آینده اش هم شرطی . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 10:41  توسط مژگان | 
نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم.خوب میدانم

که این جا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر نشناسند مردم

شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند

زمان سرد است و بی احساس

طراوت دور ....چرا بیهوده می آیی

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 13:40  توسط مژگان | 
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این

درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان

معلم شوم .

 دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،

ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد

موشک هوا کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/19ساعت 14:54  توسط مژگان | 

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا

مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده

هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، خراب است به خانه‌ی او نروید.

بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده،  کدخدا تعجب کرد و یکی از

دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن

 کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:  هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی خراب باشد، مگر این

که مردان دهکده نیز خراب  باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن،

زنی خراب ساخته‌ است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 16:6  توسط مژگان | 
روزی یک زوج ، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر

مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم

 نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا

علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.


سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به

شمیلا رفتیم،اونجا
برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب

کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر

یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .


همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره

سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم

نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم

.وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از

کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!

دیونه شدی؟"


همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 8:40  توسط مژگان | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/12ساعت 13:35  توسط مژگان | 
پرده اول

مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس

زن:چی شده؟

مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه ....لبخند می زنه

زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه......دوست زن پشت خطه و ازش می خواد حاضر شه تا با هم

برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم. متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم

ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه

"می خواست تنها باشه"

...............................................................................

پرده دوم

مرد از راه می رسه

زن ناراحت و عبوسه

مرد:چی شده؟

زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و

نازشو بکشه)

مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه

مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.

تلفن زنگ می زنه و دوست مرد پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون می شه

"نمی خواست تنها باشه"


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/12ساعت 8:40  توسط مژگان | 
فکر کنید من اصلا وجود ندارم!
 

برويد مثل آدم زندگي تان را بکنيد و اين قدر داستان و شعر درست نکنيد!
 
اگرخودتان من را درست کرده ايد که کاسبي کنيد و سر همديگر را کلاه بگذاريد!
 
چرا پاي من را وسط مي کشيد ؟!
 
اگر من چنین خدايی هستم،

چرا موسي را بفرستم بگويم شنبه را تعطيل کند!
 
و عيسي را بفرستم بگويم يک شنبه را!
 
و محمد را بفرستم بگويم جمعه را ؟!
 
چرا کاري کنم که عيسوي شرابش را در کليسا بنوشد!
 
و مسلمان به جاي شراب شلاق بخورد ؟!
 
اگر همه دين ها مي گويند من اين قدر مهربان هستم،

چرا بيشتر تلفات تاريخ و جنگ ها در تاريخ با نام دين و انجام تکليف ديني و هدايت

مردم
و بردن مردم به بهشت صورت گرفته است ؟!!!
 
چرا اين همه آدم کج و معوج به اسم من روي زمين خدايي مي کنند؟!
 
و کليد بهشت مي فروشند و يا دنيا را براي مخلوقات من (؟!) جهنم کرده اند؟!
 
اگر من خدايي هستم که به عبادت محتاج باشد!
 
خدايي که قسم بخورد جهنمش را از نافرمانان پر مي کند!
 
خدايي که فقط محبان علي را به بهشت راه بدهد! و بقيه پيامبرانش بشوند زرشک!
 
خدايي که مي گويد زمين آزمايشگاه است و آدم ها موش آزمايشگاهي!
 
و تمام آن چه که در زمين حرام کرده را در بهشت وعده مي دهد!
 
اون من نيستم، اصلا من نيستم!!! برويد مغزتان را بکار ببريد و بيخود بي عرضگي

هايتان را
به اسم اين که من چيزي مي دانم که شما نمي دانيد، نگذاريد!
 
اگر نمي توانيد از پس گردن کلفت هايتان بر بيائيد،چرا پاي من را وسط مي کشيد ؟
 
نخير ؛ قرار نيست من در آن دنيا حساب لات و لوت هاي دنيا را برسم!
 
اگر عرضه داريد خودتان از خجالتشان در بيائيد و الکي خودتان را بچه مثبت هاي بي

عرضه بهشت معرفي نکنيد!!!
يعني چي دست روي دست مي گذاريد و منتظران

فلان و بهمان مي شويد!

 
همه شماها چند ميلياردي سلول خاکستري در آن مغزهايتان داريد ، بکارش ببريد و

بجاي تسبيح و استخاره انداختن ،
از اين سلول ها استفاده کنيد تا فاسد نشود!
 
اگر در قدرت طلبي و فريبکاري روي مزرعه حيوانات را هم سفيد کرده ايد و به همه 

دنيا گند زده ايد
چرا مي گوئيد قضا و قدر من است ؟!!


فکر کنید من اصلا وجود ندارم! برويد مثل آدم زندگي تان را بکنيد

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/10ساعت 10:7  توسط مژگان | 

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک

روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد

اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو

تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه.

روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض

گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز

رنجوندمت  " اگر منو بخشیدی بیا با هم  صحبت کنیم . ولی پسر دانشجو هیچوقت

دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما

پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا : پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه

هاشون رو باز نمیکنند!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 12:54  توسط مژگان | 

یک روز از یک زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت

با هم دعوا نمی‌کنید؟

آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار

شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به

عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا

زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با

کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور ميانه، اسلامگرایی در غرب ،نوسانات

دلار، قیمت نفت و... نظر می‌دهم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/05ساعت 10:22  توسط مژگان | 
مرد متاهل با منشی خود رابطه داشت. یک روز باهم به خانه منشی رفتند و تمام

بعد از ظهر باهم عشق بازی کردند، بعد خسته از خستگی به خواب رفتند.

ساعت هشت شب مرد از خواب بیدار شد، به سرعت مشغول پوشیدن لباس شد

و در همین حال از منشی اش  خواست تا کفشهایش را بیرون ببرد و روی چمنهای

باغچه بمالد تا کثیف به نظر برسد.

بعد از پوشیدن کفشها به سرعت راهی خانه شد.

در خانه همسرش باعصبانیت فریاد زد: تا حالا کجا بودی؟

مرد پاسخ داد: من نمی توانم به تو دروغ بگویم، من با منشیم رابطه دارم و ما تمام

بعد از ظهر را مشغول عشق بازی بودیم !!!

زن به کفشهای او نگاه کرد و گفت: دروغگوی پست فطرت من میدانم که تو تمام

بعد از ظهر را مشغول بازی گلف بودی

نتیجه اخلاقی : همیشه به همسرتون راستش رو بگویید !!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/03ساعت 13:59  توسط مژگان | 
یک مرد عرب از کوروش کبیر پرسید چرا در سرزمین شما زنان حجاب ندارند ؟!

کوروش پاسخ داد : حجاب زنان ما پلک چشمان مردان ماست ...

اکنون ما از خود می پرسیم آیا مردان ما همین فرزندان کوروش اند یا از تبار عرب

!!!!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/01ساعت 11:32  توسط مژگان | 
هیچ زمستانی ماندنی نیست...

              حتی اگه همه شبهایش «شب یلدا» باشد.



یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود........با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت....آتش که می دانی، همان عشق است

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند: یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد  و شبی که آخرین قطره را

ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند

 راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 15:50  توسط مژگان | 
مرد وارد کافه شد، به سمت بار رفت و یک آبجو سفارش داد.

گارسون گفت: حتماً قربان حساب شما میشود یک سنت.

مشتری با حالت متعجب پرسید: فقط یک سنت ؟ بعد به منو نگاه کرد و پرسید:

قیمت یک آستیک آبدار و یک بطری شراب چقدر میشود؟

گارسون جواب داد: یک دولار.

مشتری پرسید: مالک کافه کجاست؟

گارسون جواب داد: طبقه بالا پیش همسر من.

مشتری پرسید: اون در طبقه بالا چه کاری با همسر تو انجام میده؟

گارسون جواب داد: همون کاری که من با کاسبی اون انجام میدم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 9:55  توسط مژگان | 
جک در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.

جک با صدایی ضعیف به همسرش گفت: عزیزم چیزی هست که باید قبل از مرگم

پیش تو اعتراف کنم.

همسرش جواب داد: هیچ نیازی نیست.

مرد پافشاری کرد و گفت: حتما باید این کار را انجام بدهم تا در آرامش بمیرم و

ادامه داد: من با خواهرت ، با بهترین دوستش ، با مادرت و با بهترین دوستت رابطه

داشتم.

همسرش به آرامی در پاسخ گفت: میدانم عزیزم، حالا بخواب و بگذار که زهر کارش

را انجام دهد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/28ساعت 10:27  توسط مژگان | 
کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/27ساعت 16:23  توسط مژگان | 

زن با معشوقش در بستر بود که همسرش وارد خانه شد.

زن به معشوقش گفت: "بیا اینجا و کنار دیوار بایست." بعد باعجله به بدن او روغن

بچه مالید و روی آن پودر تالک پاشید، سپس گفت: از اینجا تکان نخور تا زمانی که

به تو بگویم، تو باید وانمود کنی که یک مجسمه هستی.

وقتی همسر وارد اتاق شد پرسید: این چیست؟

زن پاسخ داد: اُوه این یک مجسمه است، خانم اسمیت یکی مثل این خریده بود،

من از آن خوشم آمد و یکی برای خودمان خریدم.

بدون هیچ حرف اضافه ای هر دو به تخت خواب رفتند. حدود ساعت 2صبح همسر از

تخت بیرون آمد، به آشپزخانه رفت و با یک ساندویچ و یک قوطی آبجو به اطاق

برگشت.

بعد رو به مجسمه گفت: بیا اینها را بگیر و بخور، خود من مجبور شدم 2 روز تمام

بیحرکت در خانه اسمیت بایستم در حالی که هیچ کس چیزی برای خوردن به من

نداد !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/27ساعت 10:7  توسط مژگان | 
يكروز ملا از راهي ميگذشت. چشمش نديد و سيلي محكمي به مرد زورآوري كه از

كنارش ميگذشت زد. مرد رويش را برگرداند و چند دشنام به او داد. ملا قدري

ايستاد و به مرد مزبور نگريست. آنوقت دو قدم به طرفش برداشت و گفت: به من

دشنام ميدهي؟ مرد زورآور دو قدم به طرفش برداشت و گفت: نخير به بابا و ننه ات

دشنام ميدهم. ملا دو قدم عقب رفته و گفت: ببخشيد خيال كردم به من دشنام

ميدهيد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 9:45  توسط مژگان | 
رضا شاه به زور میخواست چادر رو از سر زن ها برداره هیچ کس زیر بار
نمیرفت
حالا میخوان به زور چادر سر زن ها بکنن بازم کسی زیر بار نمیره !

یعنی لجباز تر از زنها تو کهکشان پیدا میشه !



+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت 12:58  توسط مژگان | 
رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟

كارمند: بله!


رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و می‌خواهد شما را

ببیند،
همان که دیروز برای شركت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته

بودید.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت 9:37  توسط مژگان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اهل تهرانم
روزگارم بد نیست

پیوندهای روزانه
پرسپولیس
لیگ برتر
نود
سما
روزنامه های ایران
خبرگزاری های ایران
شهرنوشت
خبرگزاری شهر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
آرشیو موضوعی
تامل
داستان
شعر
دل نوشته
پیوندها
مشکات عزیزم
زلال
دکتر علی شریعتی
سهراب سپهری
حسین پناهی
مولانا
دیکشنری آنلاین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM




کد شمارش معکوس سال نو



موتور جستجوي خبر قطره

 

كد بارش قلب